سيد محمد باقر برقعى
3634
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مهتاب شبى از روز روشنتر ز مهتاب * جهان در پرتو مه غرق سيماب تو گفتى دشت دريايىست از نور * كه پيدا نيستش پايان و پاياب ز يكسو نغمهء مرغ شباهنگ * ز ديگر سو سرود دلكش آب نمايان چون شفق در پرتو صبح * به مهتاب از دل مينا مى ناب مى گلرنگ چون خون سياووش * بلورين جام چون پهلوى سهراب به ناز از لعل دُر سُفتى ز هر دَر * به شيرينى سخن گفتى ز هر باب به رويش مانده حيران ماه تابان * ز ديدارش من دلداده بىتاب بتم چون مست شد در تار زد چنگ * كه آهنگى برانگيزد به مضراب چنان بنواخت آهنگى دلانگيز * كز آن بيدار شد بخت من از خواب گرانسر بخت را گفتم كه برخيز * سبكرو عمر را گفتم كه مشتاب نبودى آگه از سوداى هستى * خيالى در سرم جز ياد احباب من و او راز مىگفتيم با ماه * كه سر زد از افق مهر جهانتاب شبى خوش بود ما را در جوانى * جوانا وقت خود درياب درياب پيك سعادت اگرچه جان به لب آمد ز دست دوست مرا * به دوستى كه هنوز آرزوى اوست مرا خيال اوست اگر در سرم هوايى هست * وصال اوست اگر در دل آرزوست مرا ببين در آينه آن روى دلستان ، آنگاه * تو خود بگو كه به دل حسرت از چه روست مرا تو تا به روى حريفان چو جام خنده زدى * ز غم چو شيشهء مى گريه در گلوست مرا اگرچه پيش تو لب بستهام به حكم ادب * ولى ز هر سو مو با تو گفتگوست مرا مگر تو ياد ز من كردهاى كه كوى به كوى * به مژده پيك سعادت به جستجوست مرا تو هم به شيشهء ناموس و ننگ سنگ زنى * اگر بنوشى از آن مى كه در سبوست مرا ملولم از گل و مشتاق خار دامنگير * وفا ز هركه بود به ز رنگ و بوست مرا شگفت نيست گر از روى گل شدم بيزار * ز بسكه خون به دل از مردم دوروست مرا چه سود از آنكه به گلزار مىروم چو « نسيم » * چو بخت ره ننمايد به كوى دوست مرا